قد کشیدنت....
دردانه ام قدکشیدنت را که میبینم ،هزاران آرزو در دلم آب میشود و سرازیر میشود بسوی چشمانم.نمیدانم که میدانی یا نه ،زمانیکه تو به دنیا آمدی تنها یک پسر برایم نبودی بلکه جنونی بودی برای دل عاشقم شیرین زبانیهایت هم اینروزها بیشتر شده و دل نمیماند دیگر برای مامانی که هرکلامت برایش بالی میشود تا برسانندش به اوج و به دورترین نقطه اززمین و نزدیکترین مکان به خدای مهربان. هرچقدرازشیرینی اینروزها بگویم باز کم است.نمیگویم که زندگی فراز ونشیب ندارد ولی با بودن تو گس ترین طعمها هم مزه شیرین عسل می دهد. میخواستم کمی هم از زندگی برایت بگویم ،شاید درددل و شاید...اما ترسیدم تلخی واگویه هایم شیرینی لذت این روزهایت را ب...
نویسنده :
مامان فرناز
2:11








