اولین تجربه اتاق عمل و بیمارستان و درد کشیدنت گلم

عزیز رادمهرم روز پنج شنبه 91/8/11 ساعت 7 صبح با بابا جون و خاله پروین عزیزت رفتیم بیمارستان پیامبران برای ختنه کردنت مامانی خیلی ناراحت بودم از اینکه می خواستی درد بکشی گلم وقتی کارهای اولیه انجام شد و لباس اتاق عمل رو تنت کردم همینطور اشک می ریختم و تو با نگاههای مهربونت مامانی رو نگاه می کردی گلم همه پرستارها عاشقت شده بودن از اینکه می خندیدی و فکر می کردی چون لباس اتاق عمل تنت کردن می خوان چیزی بدن بخوری آخه خیلی شکمو بودی و مامان از اول وقتی پیش بند برات می بست می فهمیدی خوراکی در راهه اونجا هم فکر کردی می خوای چیزی بخوری و مامان دلش خیلی سوخت و کلی گریه کرد از من جدات کردن و بردن اتاق عمل چنددقیه ای بود که رفته بودی در رو باز کردن و صدام کردن قلبم ریخت فکر کردم به این سرعت که تموم نمی شه حتما اتفاقی افتاده عزیزکم دستشویی کرده بودی و باید تمیزت می کردم برای مامان دست و پا تکون می دادی و آغون پاغون می کردی الهی دور سرت بگردم هیچوقت فراموش نمی کنم دوباره رفتی و من گریه کردم خلاصه بعد از چهل دقیقه ای صدای گریه ات اومد و مامان خیلی ناراحت شد عزیزم آوردنت و کلی گریه کردی با مامان قهر کرده بودی و شیر نمی خوردی خیلی خیلی ناراحت شدم هر کاری کردم با مامان آشتی نکردی مسکن بهت زدن و به بخش منتقل شدی گلم خیلی بد بود کاش به جای تو مامان درد می کشید بعد از یک ساعت دکتر اومد و مرخصت کردن اومدیم خونه عزیزم قشنگم برای بابا تعریف می کردی انقدر قشنگ بود اون لحظه ای که تند تند با زبون بی زبونی به مامان و بابا می گفتی که چی شده عزیزم خیلی بی قرار بودی و من و خاله پروین همینطور با تو سرگرم بودیم بالاخره بعد از چند ساعت با مامان آشتی کردی و شیر خوردی الهی فدات بشم گلم خیلی کوچیک بودی و طاقت بخیه ها رو نداشتی ولی خواستم تا کوچیکی درد کمتری رو حس کنی مامان و بابا رو ببخش شب مامان جون و عمه ها برات کادوهای خوشگل آوردن عزیزم دوستت دارم امیدوارم آخرین تجربه اتاق عمل برای تو باشه و من اون روز دیگه نبینم
بی شک ...
جهان را به عشق کسی آفریده اند
چون من که آفریده ام از عشق
جهانی برای تو ....


اولین تجربه اتاق عمل و بیمارستان و درد کشیدنت گلم
