رادمهررادمهر، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 16 روز سن داره

بخشنده همچون خورشید

اولین تجربه اتاق عمل و بیمارستان و درد کشیدنت گلم

1393/2/2 3:18
نویسنده : مامان فرناز
209 بازدید
اشتراک گذاری

عزیز رادمهرم روز پنج شنبه 91/8/11 ساعت 7 صبح با بابا جون و خاله پروین عزیزت رفتیم بیمارستان پیامبران برای ختنه کردنت مامانی خیلی ناراحت بودم از اینکه می خواستی درد بکشی گلم وقتی کارهای اولیه انجام شد و لباس اتاق عمل رو تنت کردم همینطور اشک می ریختم و تو با نگاههای مهربونت مامانی رو نگاه می کردی گلم همه پرستارها عاشقت شده بودن از اینکه می خندیدی و فکر می کردی چون لباس اتاق عمل تنت کردن می خوان چیزی بدن بخوری آخه خیلی شکمو بودی و مامان از اول وقتی پیش بند برات می بست می فهمیدی خوراکی در راهه اونجا هم فکر کردی می خوای چیزی بخوری و مامان دلش خیلی سوخت و کلی گریه کرد از من جدات کردن و بردن اتاق عمل چنددقیه ای بود که رفته بودی در رو باز کردن و صدام کردن قلبم ریخت فکر کردم به این سرعت که تموم نمی شه حتما اتفاقی افتاده عزیزکم دستشویی کرده بودی و باید تمیزت می کردم برای مامان دست و پا تکون می دادی و آغون پاغون می کردی الهی دور سرت بگردم هیچوقت فراموش نمی کنم دوباره رفتی و من گریه کردم خلاصه بعد از چهل دقیقه ای صدای گریه ات اومد و مامان خیلی ناراحت شد عزیزم آوردنت و کلی گریه کردی با مامان قهر کرده بودی و شیر نمی خوردی خیلی خیلی ناراحت شدم هر کاری کردم با مامان آشتی نکردی مسکن بهت زدن و به بخش منتقل شدی گلم خیلی بد بود کاش به جای تو مامان درد می کشید بعد از یک ساعت دکتر اومد و مرخصت کردن اومدیم خونه عزیزم قشنگم برای بابا تعریف می کردی انقدر قشنگ بود اون لحظه ای که تند تند با زبون بی زبونی به مامان و بابا می گفتی که چی شده عزیزم خیلی بی قرار بودی و من و خاله پروین همینطور با تو سرگرم بودیم بالاخره بعد از چند ساعت با مامان آشتی کردی و شیر خوردی الهی فدات بشم گلم خیلی کوچیک بودی و طاقت بخیه ها رو نداشتی ولی خواستم تا کوچیکی درد کمتری رو حس کنی مامان و بابا رو ببخش شب مامان جون و عمه ها برات کادوهای خوشگل آوردن عزیزم دوستت دارم امیدوارم آخرین تجربه اتاق عمل برای تو باشه و من اون روز دیگه نبینم


بی شک ...

جهان را به عشق کسی آفریده اند

چون من که آفریده ام از عشق

جهانی برای تو ....

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)