سالروز رفتن مامان مارال نازنین
رادمهرم وقتی تو را باردار بودم فکر میکردم حسابی مادر شده ام .روز مادر که شد بهشت را راستی راستی زیر پاهایم احساس میکردم بعد که شب بیداریها و درد عمل زایمان و نگرانی برای هر نیم گرم وزن گرفتنت را دیدم گفتم ای بابا حالا تازه دارم بهشت را مزه مزه میکنم درست یادم هست که روزهای چک آپت که میشد دلشوره ای داشتم که موقع گذاشتنت روی ترازو چشمهایم را میبستم و هی صلوات میفرستادم که نکند منحنی وزن گیری آقا کمی افول کند....انقدر که دکتر صبور ِ نازنین خنده اش میگرفت از این همه دلواپسی های الکی.. با خودم میگفتم من مادر هستم و یک مرد را چه به توجهات ویژهُ مادرانه!!!! دوران نوزادی گذشت..با تو در عالم مادری خندیدم..گریه کردم..با هم تمرین حرف زدن کرد...
نویسنده :
مامان فرناز
14:44









