رادمهررادمهر، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 14 روز سن داره

بخشنده همچون خورشید

سالروز رفتن مامان مارال نازنین

رادمهرم وقتی تو را باردار بودم فکر میکردم حسابی مادر شده ام .روز مادر که شد بهشت را راستی راستی زیر پاهایم احساس میکردم بعد که شب بیداریها و درد عمل زایمان و نگرانی برای هر نیم گرم وزن گرفتنت را دیدم گفتم ای بابا حالا تازه دارم بهشت را مزه مزه میکنم درست یادم هست که روزهای چک آپت که میشد دلشوره ای داشتم که موقع گذاشتنت روی ترازو چشمهایم را میبستم و هی صلوات میفرستادم که نکند منحنی وزن گیری آقا کمی افول کند....انقدر که دکتر صبور ِ نازنین خنده اش میگرفت از این همه دلواپسی های الکی.. با خودم میگفتم من مادر هستم و یک مرد را چه به توجهات ویژهُ مادرانه!!!! دوران نوزادی گذشت..با تو در عالم مادری خندیدم..گریه کردم..با هم تمرین حرف زدن کرد...
14 شهريور 1393

كودكانه هاي شيرينت

رادمهرم می خوام از کودکانه هایت بگویم می خوای بدونی دوساله شیرین من چه بازیهایی دوست داری اسباب بازی مورد پسندت چیه غذای مورد علاقه ات کدامه از چه پارکی خوشت می یاد چه شعرهایی بلدی و کدوم رو از همه بیشتر دوست داری لالایی مورد علاقه ات چیه دردانه ام برایت می نویسم از تو نوشتن سخت است هرچند مامانی یک دفترخاطرات از لحظه لحظه های با توبودن و ثبت روزانه لحظات قشنگ زندگیت برایت به یادگار دارم ولی باز دلم می خواهد اینجا هم بنویسم که اگر بودم و نبودم جایی ثبت شده باشد این روزهای بی تکرار ناب با تو بودن  شیرین دو ساله من بیست دندان شیری که می بایست تا قبل از سه سالگی داشته باشی در بیست و سه ماهگیت کامل شده و در این مورد هیچکونه اذیتی نه...
11 شهريور 1393

قد کشیدنت....

دردانه ام  قدکشیدنت را که میبینم ،هزاران آرزو در دلم آب میشود و سرازیر میشود بسوی چشمانم.نمیدانم که میدانی یا نه ،زمانیکه تو به دنیا آمدی تنها یک پسر برایم نبودی بلکه جنونی بودی برای دل عاشقم  شیرین زبانیهایت هم اینروزها بیشتر شده و دل نمیماند دیگر برای مامانی  که هرکلامت برایش بالی میشود تا برسانندش به اوج و به دورترین نقطه اززمین و نزدیکترین مکان به خدای مهربان. هرچقدرازشیرینی اینروزها بگویم باز کم است.نمیگویم که زندگی فراز ونشیب ندارد ولی با بودن تو گس ترین طعمها  هم مزه شیرین عسل  می دهد. میخواستم کمی هم از زندگی برایت بگویم ،شاید درددل و شاید...اما ترسیدم تلخی واگویه هایم شیرینی لذت این روزهایت  را ب...
3 شهريور 1393

دنیای شیرین قرمز رنگ تو

ساعتهای آخر شب را خیلی دوست دارم انگار یک جورهایی زمان کِش می آید تا تو خلوت کنی با خودت تا فکر کنی به کارهای ریز و درشت مانده ات و پرنده فکرت را پر بدهی برود هر جا که دلش میخواهدو بعد یک نفس عمیق بکشی و پیش خودت فکر کنی که روز را خوب سپری کرده ای یا نه و خداوند را شکر کنی برای همه داشته ها و نداشته هایت  وقتی نیم نگاهی به خواب شیرینت  از لای در می اندازم  آرامشم کامل می شود انگار نه انگار که رادمهری که اینطور با آرامش خوابیده همان موجود پرصحبت نیم ساعت پیش است که آسمان را به زمین دوخته و از هردری برایت سخنرانی کرده تا دقیقه ای دیر تر چشمان زیبایش را ببندد و وقتی خیالم از خوابیدن تو راحت می شود به سراغ اینجا می آیم دوست ...
24 مرداد 1393

نصيحتم برايت

رادمهرم می دانی  وقتی یک کبوتر با کلاغ ها معاشرت می کند، پرهایش سفید می ماند اما قلبش سیاه می شود؛ دوست داشتن کسی که لیاقت ندارد اسراف محبت است. کبوتر من! تو آزادی که با هر کس دوست داری معاشرت کنی. تو آزادی که به هر کجا می خواهی پر بکشی. کبوتر من! می دانم که شوق سر در آوردن از اسرار این جهان پهناور و مرموز در وجودت بیداد می کند؛  می دانم که چشم های خوشگلت از دیدن سیر نمی شود. می دانم که مهربانی ِپر از عشقی پر از حسی پر از احساس دوست داشتن خوب خوب می شناسمت و بیشتر از آن چه فکر کنی، می فهممت. کبوتر قشنگ من! تو آزادی هر کجا دوست داری برای خودت آشیانه بسازی؛  تو آزادی که آشیانه ات را با هر رنگی که می پسندی، ...
22 مرداد 1393

سورپرايز دايي برايت

رادمهرم روز جمعه دايي مهربانت به همراه باباصفا برايت كيك خريده بودن و كلي خوشحالت كردند يك روز از ماهگرد تولدزيبايت مي گذشت و حسابي ذوق كردي و بهت خوش گذشت عزيزم هميشه شاد ببينمت گلم از روزی که صدایت در وجودم طنین انداز شد،شتاب تپیدن قلبم رو به فزونی یافت امروز ثانیه ها نام تو را فریاد می زنند و من در اوج عشق خود را در پستوی زمان تنها حس نمی‌کنم . . . ...
19 مرداد 1393

یک سال و یازده ماهه شدی مهربانم

شکــــوهِ دلپسند من باز هم ماه مهربانی رسیده ماهی دیگر، و یک غرق شدن در رویای چند ثانیه ای دیگر، برای من . رویای 16 شهریور 91 همان 16 خاطره انگیز مقدس همان که تو با آمدنت قداست بخشیدی اش لااقل برای من گمان نمی برم عدد 16 را ببینم و بشنوم و یاد آن روز پُر عظمت نیافتم . که 16 با من عجین شده امروز، پنج شنبه 16 مرداد 93 بیست و سه ماهه شدی درست یک سال و یازده ماه پیش پنج شنبه ساعت 7:30 صبح نفست با نفسم یکی شد آقای کوچک من چیزی نمانده تا تولد دو سالگی ات . چیزی نمانده تا بهار آمدنت ... بهار که جای خود، تو همه فصلها را بهار کرده ای . همین ک...
16 مرداد 1393

همیشه باش همینقدر نزدیک و دوست داشتنی

دلبندم، باز شبی دیگر و بی‌تابی دیگر مرا فراگرفته است. هر روز بیشتر از روز قبل می‌فهمم که چه لذت توأم با دردی دارد این مادر شدن. این حس مادرانه هیچ منطق و زبانی سرش نمی‌شود. وقتی طغیان می‌کند دیگر نمی‌توان آن را آرام نمود. هیچ قدرتی یارای مقابله با آن را ندارد. هیچ دارویی تسکین‌دهنده آن نمی‌باشد. زمانهایی هست که نمی‌خواهی عقربه‌های ساعت حرکت کنند!! نمی‌خواهی روزها به سرعت بگذرند!! و دلت می‌خواهد زمان در لحظه متوقف شود! این است حال و روز این روزهای من... دلبندم هر روز و هر لحظه با منی با چشمان زیبا و محبت وصف ناپذیرت و این عطر وجودت است که مرا لبریز می‌کند. لبریز ...
12 مرداد 1393