دل نوشتي ديگر
يار و ياور مامان صورتت را رو به من کردي و چشم هاي قشنگت را بستي. با دستم گونه هایت را نوازش کردم مثل هرشب با قصه هاي پيشنهاديت و ابراز احساسات قشنگ و كودكانه ات لبخند زدي و خوابیدي و من ماندم و هزار هزار فكر و خيال و رويا به دستهایت فکر می کنم به وابستگی شدیدی که هر روز هم بیشتر می شود. به عشقی که هر روز شعله ورتر می شود و به اینکه هر روز دستهایت را می بوسم و در ذهنم فکر می کنم نکند این آخرین بار باشد و دوباره می بوسمش.بعد فکر می کنم به جمله ای که "بچه ها چون به مادر خود احتیاج دارند او را دوست دارند وگرنه هیچ عشقی در میان نیست" و فکر می کنم اگر من روزی به تو احتياج داشته باشم تو هم چنین عشقی به من می ...
نویسنده :
مامان فرناز
1:36










