بخشنده همچون خورشید

1

سه سال و نه ماه گذشت

بعد از ظهر یک روز بهار است... مثل تمام دیگر عصرها شیرین و دلچسب... و فراموش نشدنی... صدای تو تمام خانه را پر كرده و با توپ كوچك قرمزت مشغول بازي هستي و چه شادی زایدالوصفی داري  موقع گل زدن ها  نشسته ام کنار پنجره ی خاطراتم چای می نوشم و غرق شده در خاطرات آن روزهاي شيرين گذشته به چه دليل انقدر دلتنگي ،خاطراتي كه نه فراموش مي شوند و نه تكرار چرا هر ماه دلم آشوب رفتن روزها مي شود و شادمان از گذر ماهروز شيرين بودنت اين چه حسي است حس عجيب مادرانه ،ياد آن روزهاي شيرين ، چه زود گمشان کردم،چه زود بار سفر بستند شایدتو زود بزرگ شدي،چایم عطر اسباب بازی های نوزاديت می گیرد عطر جغجغه ها و چرخهاي روروكت كه عاشقانه با پاهاي كوچكت هلشان...
16 خرداد 1395

این روزهایت

سلام نازنینم ثبت خاطرات هر روزه ات کار بسیار دلنشینی است که توانسته ام تا به امروز در دفتری به یادگار برایت بگذارم و بیشتر دوست دارم در اینجا دلنوشته های مادرانه ام باشد چون احساس می کنم ثبت کارهای شیرینت برای من دلنشین و از حوصله دوستانمان خارج است اما به درخواست دوست نازنینمان که از راه دور ما را دنبال می کند و بی نهایت به تو لطف دارد و این پست را اختصاص دادم به کودکانه هایت در این روزها و انشااله ادامه می دهم به پاس نگاه زیبایش  رادمهرم این روزا که سه سال و هشت ماهگی ات رو به اتمام است بسیار شاد و سرحال هستی و مشغول شیطنتهای کودکانه بسیار شیرین زبون و دل نشین صحبت می کنی طوری که همه از زب...
8 خرداد 1395
1