رادمهررادمهر، تا این لحظه 6 سال و 4 ماه و 14 روز سن دارد

بخشنده همچون خورشید

نوروز١٣٩٧

همه سرخوش و دلگرم و سرشار از مهربانی، کوله باری مختصر می بندیم تا هم قدم شویم روزی مبارک را با بهار؛ بهاری دلکش، بهاری زیبا، بهاری مغرور. تو هم با دیگران هم قدم شو؛ برخیز و بیا «بیا که نوبت صلح است و دوستی و عنایت». بیا تا جانی تازه کنیم. در این هوای دل انگیز، جانمان را با جان طبیعت گره بزنیم و سبز و سرزنده شویم؛ که هوا پر از بوی عشق است؛ بوی بودن، بوی زندگی. همه جا بهار می وزد و جان طبیعت، تازه تر از جان هایی است که دیروز متولد شده اند. باد بهاری وزید از طرف مرغزار باز به گردون رسید ناله هر مرغ زار باید دل به بادها گره بزنیم و جانمان را به دست نسیم بدهیم و خویش را به دست مستی بادها بسپاریم؛ همچو...
4 ارديبهشت 1397

روز مادر

عزيزم پسر نازنينم شش سال است كه حس قشنگ مادري به واسطه لطف خداوند و وجود نازنين تو مهربان نصيبم شده و امسال تو مرد كوچك ماماني نقاشي زيبايي را با دستان قشنگ و مهربانت كشيده بودي را برايم به ارمغان آوردي. ...
4 ارديبهشت 1397

اسفند و آماده شدن براي نوروز٩٧

امسال شور و علاقت براي نوروز جور ديگه اي بود بخاطر مدرسه و برنامه هاي آماده شدن براي اين جشن باستاني  پسر قشنگم نقش سكه هفت سين داشتي و كلي ذوق داشتي و هر روز براي مامان اجرا مي كردي و كمك مامان ظرفي كه بايد همراه خودت مي بردي رو درست كردي  هفت سين درست كردين كه بخاطر سال سگ يه هاپوي خوشگل بود  روز درختكاري يه گلدون خوشگل كاشتي و با شوق هر روز بهش آب مي دادي  خلاصه ماه پر از شور و شوق و نشاطي براي تو مهربونم بود و عاشق حاجي فيروز بودي و شب مي رفتي تو خيابون با دقت تمام حركاتشون رو ضبط مي كردي و براي من اجرا مي كردي  نازنينم انشااله هميشه شاد و سلامت باشي   ...
4 ارديبهشت 1397

اولين تجربه امتحان

رادمهرم اولين تجربه آزمون و آماده شدن براي امتحان را گذراندي و تجربه خوبي بود برايمان تا بفهميم كه برخوردت با اين موضوع چطوره ،آلودگي هوا پيش اومد و تعطيلات و عقب افتادن امتحاناتت و به تبع بهم خوردن برنامه خلاصه بيشتر از زمان پيش بيني طول كشيد و كمي اذيت شدي  اصلا با مامان همكاري نكردي و از اينكه بخواي با من تمرين كني ناراحت بودي و دوست داشتي خودت بخوني يا اينكه مي گفتي بلدم  خلاصه اين مرحله را به خوبي گذراندي و نتيجه خوبي گرفتي و جايزه اش هم طبق معمول خريدن فيگور حيوانات بود  اميدوارم مرحله بعدي كه خرداد ماه هست را هم بخوبي بگذراني  ...
4 ارديبهشت 1397

روز برفي سال 96

عزيزمامان خيلي منتظر برف بودي و يه برف خيلي قشنگ و كم نظير اومد و كلي ذوق كردي و از صبح زود با مامان رفتي بازي و رضايت نمي دادي كه بيايي خونه و من هم گذاشتم دل سير بازي كني    حواس شهر پرت برف و بازي بود  حواس من آغشته به عطر تو آرزو می کنم غم های دلت بروند زیر برف های زمستانی تا همیشه بدون غم بماني ،دوستت دارم  ...
4 ارديبهشت 1397

عذرخواهي از نبودن

سلام نازنينم سلام مهربونم سلام نفس مامان  واااااااي كه چقدر دلم براي اين كلبه عاشقانه مان تنگ شده بود عزيزكم ببخش ماماني خيلي ناراحت بودم قصور از من نبود نمي تونستم وارد اين خونه قشنگمون بشم كلي تلاش كردم و پيغام پشت پيغام تا تونستم بيام و برات بنويسم  عزيزم دلم خيلي تنگ شده بود با اينكه تو دفتر برات مي نويسم ولي يه حس قشنگي داره اينجا الان ديگه انقدر بزرگ شدي كه گاهي با من همراه مي شي و بعضي صفحات رو با هم مي بينيم و برات مي خونم و آگاهت كردم از اين كلبه و نوشته هاش اميدوارم عذر ماماني رو پذيرفته باشي نازنينم💋💋💋💋   ...
4 ارديبهشت 1397

ششمين يلدايت سال ١٣٩٦

رادمهرم نازنينم مثل چشم برهم زدني ششمين يلدايت هم از راه رسيد ياد يلداي اولت كه فقط سه ماه داشتي و انقدر شيرين مي خنديدي و ذوق مي كردي و همراه مامان و بابايي شادي مي كردي چه خنده شيريني در اولين يلدايت براي ما به يادگار گذاشتي   رادمهرم از يك ماه قبل از يلدا براي مامان و بابا شعرهاي قشنگ يلدا مي خواني و ما هم با لذت گوش مي ديم و تو ذوق مي كني  برنامه عكاسي يلدا داشتين و همراه مامان با اشتياق تمام در تدارك بودي  روز سه شنبه قبل از يلدا قرار بود جشن داشته باشين كه به دليل آلودگي هوا و تعطيلي مدارس كنسل شده و اميدوارم برنامه اي براتون ترتيب بدن  خيلي ناراحت بودي اين يك هفته از تعطيلي و اينكه...
1 دی 1396

پنج سال و سه ماهگي

رادمهرم سومين ماه از پنج سالگيت مصادف بود با عيد ميلاد پيامبر (ص) و خيلي خوشحال بودي از عيد و جشن خيلي لذت مي بري  ،من و بابايي هم دنبال بهونه براي شادي تو هستيم      عزيز من روزهاي پائيزت رو سپري مي كني با شور و شوق و هيجان و انرژي زياد عزيز من تا جايي كه آسيب نبيني اين هيجان خوبه ولي منأسفانه گاهي با بي احتياطي تمام به خودت آسيب مي زني و ما رو نگران  اين ماه شما رو به سرزمين عجايب بردن و زياد دوست نداشتي مي گفتي با شما خوبه زياد بازي سوار مي شم با مدرسه همش دو تا سوار شدم خيلي بد بود ديگه منو نفرست  اين روزها تو مدرسه مشغول آموزش و يادگيري هستي و خيلي شاد براي من از اتفاقات...
21 آذر 1396

دومين ماه از پنج سالگي و اين روزهايت

  رادمهرم امروز شانزدهم آبان ماه 96 است و تو روز به روز بزرگتر مي شوي اين روزها را با مدرسه و پيش دبستاني و برنامه هاي كلاست مي گذراني مستقل شدي و خيلي خوب و جدي به مدرسه مي ري و با اشتياق تكاليف و تمرينهايت رو انجام مي دي  براي اولين بار با دوستانت به سينما رفتي البته دلم رضا نبود و با اصرار پدرت و اشتياق خودت راضي شدم و كلي دلشوره داشتم تا اومدي  رادمهرم اعتراف مي كنم كه اين دلشوره هر روز با من است و خيلي ناراحتم طوري كه نمي توانم براي خودم برنامه ريزي داشته باشم و تصميم دارم روي خودم كار كنم هر روز وقتي  به تن تو لباس مي پوشانم و همراهت روانه پیش‌دبستاني مي شوم به راستی جدا شدن از تو برايم دشوار است دوست دا...
16 آبان 1396