رادمهررادمهر، تا این لحظه 6 سال و 3 ماه و 6 روز سن دارد

بخشنده همچون خورشید

لحظه های ناب بی تکرار با تو بودن

رادمهرم اي بزرگوار بخشنده 

مینـــویســــم سـرشـــار از عـشـــق
بـــرای تـــویــی کـــه همیــشـــــــه ...
تنهـــا مخـاطـبـــ خـــاصّ دل نـــوشـتـــ‌ه‌هــــای ِ منــــی!!!
بــــرای تــــو کـــه بـخـوانـــی!!! بـــدانـــی!!!
دوستـــــ داشتـنـتــــــ در مــــن بــــی‌انتـــهـاستـــــــ ...
پیچکي  شده اي 
مے پیچـــي به پـــر و پاے ثانیه هايم
تا حتے نتـــوانم لحظه اے ،
بے توبــــودن" را زندگی کنـــم..

دلنوشته پاييزي

  چشمانم را می بندم تصور میکنم... باد نوازشگر پاییزی.. نم باران،  بازتاب نور ماه.. بر روی سنگفرش خیابان... کوچه ای خلوت، چشمان گیرایت.. در هر قطره ی متبلور باران  نقش می بندد. نیستی و همیشه هستی... همچنان قدم می زنم.. لا به لای نگاه های نافذت... در ایستگاه زمان.. سنگینی نگاهت.. با نگاه پرسشگر من... که چگونه رویایی این چنین زلال؟ تو نیستی و من از نگاهت سرشار...! چطور مي شود شايد حسش سنگين باشد  صدايت ،نگاهت،گيرايي چشمانت همه و همه در بند بند وجودم است تا بيايي و در آغوش بگيرمت  ...
17 آذر 1397

ماهروزت مبارك

  تنها صدایت را می خواهم تا موسیقی سکوت لحظه هایم باشد نگاهت را می خواهم تا روشنی چشم های خسته ام باشد وجودت را می خواهم تا گرمای قندیل آغوشم باشد خیالت را می خواهم تا خاطره لحظه های فراموشم باشد دست هایت را می خواهم تا نوازشگر بی کسی اشکهایم باشد و تنها خنده هایت را می خواهم تا.. مرهم کهنه زخم های زندگیم باشد... آری تنها تو را می خواهم و لذت داشتنت مرا بس است  رادمهرم پسر مهربانم ليش از پيش دوستت دارم ،ماهروزت مبارك دردانه مامان.   ...
17 آذر 1397

روز جهاني كودك ١٦شهريور ٩٧

سازت، اگر! عشق بنوازد همه خلقت خواهند رقصید… زبانت، اگر! شیرین باشد همه پروانه ها گرد تو خواهند آمد… قلبت! دریای رحمت باشد همه!!! در آن جا خواهند گرفت… پس عشق را بنواز ! با زبان دلت بخوان ! و با قلبت پذیرا باش!!!… ✿◕ ‿ ◕✿ مهربانم ،چقدر خوبه كه هستي چقدر خوبه كه كنارم مي نشيني برايم آواز مي خواني و من عشق مي كنم با نجوايت و ساز ناكوكت و چقدر به دلم مي نشيند حتي كلماتي كه به اشتباه زمزمه مي كني يكي از بهترين سرگرميهايت خواندن موسيقي پر عشق براي مادر است و چشمان زيبايت موقع خواندن حس تمام كلمات را به من منتقل مي كند برايم از مهر مي خواني و زمزمه مي كني دوستت دارم را وااااااي من چقدر ...
16 مهر 1397

پائيز

پاییز را به چه تشبيه كنم برايت صبور. سنگین. منگ . از درون گرم. از بیرون سرد.انگار که وعده بدهد اگر قوز کنی بغلت می کنم که گرم بشی آن وقت یک چیز خوب نشانت می دهم. رنگهایم را! درس و مشقهایی که هنوزسخت و مشقت بار نشده اند. وعده هایی که با رونق پاییزی گالریها و سینما ها و کافه ها در پیش اند . یک عالمه غروب های زود هنگامی که نوید کلی غم انگیزبازی روشنفکر نمایانه می دهند. بعدش می توانی يك چاي بريزي و برای خودت زمزمه کنی که ” ما همچنان دوره می کنیم شب را و روزرا و هنوز را” بعدش کلی خوشت می شود که عجب آدم محترمی هستی که روح فرهیخته پاییز را دریافته ای! احتمالا چاشنی این فرهیختگی خیز گرفتن برای یک ماجرای عاشقانه پاییزی است درس...
9 مهر 1397

اول مهر ١٣٩٧ و ورود به مدرسه ات

سر به هوا، راهی کوچه های سرمازده پاییز می شوم. دوباره آن موسیقی دلنواز به گوشم می خورد: «خش خشِ برگ های خشک پاییزی، نوای آشنای کوچه های همیشه پر برگِ مهر». بچه ها از راه می رسند. چهره ها غریبه اند؛ امّا صمیمیت لبخندها آشناست. خنده کنان از کنارم می گذرند. فریاد می زنم: «صبر کنید!» «من هم می آیم.» بچه ها از من دور می شوند توی پیچ کوچه می مانم. پاهایم انگار سست شده اند. دوباره سعی می کنم. چیزی به مدرسه نمانده است. به مدرسه می رسم؛ به اتاقک کوچک بابای مدرسه. به تصویر خود در شیشه غبار گرفته پنجره اتاقک نگاه می کنم: من دیگر من نیستم؛ من بزرگ شده ام! دیگر بوی کتاب های نو و دفترهای سفید نمی دهم...
4 مهر 1397

٣١شهريور 97

  روز ٣١شهريور ٩٧ به قول خودت آخرين روز از بچگيت صبح كه از خواب بلند شدي كلي خاطرات بچگيت رو با مامان مرور مي كردي و بغضي كرده بودي كه هرگز فراموش نمي كنم عزيزدلم هنوز كوچكي ولي ورودت به مدرسه ذهنت رو درگير كرده كه ديگه خداحافظي كردي با دنياي كودكي هر چقدر هم كه باهات صحبت مي كنم و مي گم كه اينطور نيست قبول نداري  پرسيدم كه امروز مي خواي كجا ببرمت گفتي شهربازي ولي به شرطي كه خاله ليلا هم باشه عزيزدلم عاشقانه دوستش داري و خاله هم مي تونم بگم بيشتر از همه تو رو دوست داره گفتم بهت كه نمي شه شايد كار داشته باشه شايد نتونه گفتي بريم كورش تا نزديك خونشونه بتونه بياد و خودت بهش زنگ زدي و به خاطر تو با حال سرماخورده اش اومد و چقدر...
4 مهر 1397

عاشورا و محرم سال 97 و

مثل هر سال ايّام محرم شور و حال عزاداري امام حسين (ع) در تو بيدار مي شه و با صداي قشنگت نوحه مي خوني و مدام از من سؤال مي پرسي و بسيار مشتاق هستي تا برايت تعريف كنم  امسال نتونستم مثل سالهاي گذشته به تكيه ها ببرمت و روز عاشورا جبران كردم و كنار كودكاني كه مثل خودت شور حسيني داشتند واقعه كربلا رو شبيه سازي كردين و چشمانم مدام خيس مي شد از حس و حال عجيب تو  اميدوارم امام حسين ع يار كودكان سرزمينم و تو عزيز دل مامان باشه   ...
4 مهر 1397

ششمين جشن ميلادت

عشق من: چشمانت را باز کردی و دنیا غرق نگاه زیبایت شد  زیبایی های دنیا از آمدن تو پیدا شد ، روزها گذشت و چهره زیبایت در آسمان دلم آفتابی شد.دریای زندگی به داشتن مرواریدی مثل تو می نازد ، همه زیبایی های دنیا باآمدن تو می آید و اینگونه زندگی با تو زیبا میشود ، اینگونه چشمانم با دیدن یکی مثل تو عاشق میشود و امروز روز میلاد دوباره تو است ، روزي كه تمام عمرم فداي اين يك روز  و این لحظه قشنگترین ساعت دنیاست ، و این ماه درخشانترین ماه دنیاست که تو را درون تصویر نورانی اش میبیند آمدی به دنیا و دنیا مات و مبهوت به تو مینگرد ، همه جا را سکوت فرا گرفته تا خدا صدای تو را بشنود صدای دلنشین تو در لحظه شکفتنت ، عطر حضورت فرا ...
17 شهريور 1397

آخرين ماه از پنج سالگيت مبارك

رادمهرم ما مامانا هميشه خوب رو براي پيداكردن بهترينها رها مي كنيم ،غافل از اينكه خوب همونيه كه وقتي فرزندت خوابه دلت براش تنگ مي شه،يادش مي افتي و دلت براش قنج مي ره مي ري سراغ عكسا و فيلماش تا حالت يه كم جا بياد،هموني كه هر روز صبح با صداي كوچيك و قشنگش بهت سلام مي ده روتو مي بوسه و اين بوسه ها شيرينه مثل عسل،همون كسي كه تو تك تك لحظه هات هست ولي برات مي شه روتين زندگي و ساده ازش مي گذري،همون كسي كه وقتي بي حوصله اي با شيرين زبونياش حالت رو جا مي ياره،هموني كه با هيجانش حال و هوات رو عوض مي كنه، خوب وقتيه كه با لهجه خاصش وقتي زبون باز مي كنه تو رو صدا مي كنه و معصومانه دوستت داره حتي وقتي ازش دل خوري و كمي دعواش مي كني برمي گرده و مي گه ما...
18 مرداد 1397

دلنوشته

آنجا که تو ایستاده ای میدوم هر روز این دویدن ها را تکرار میکنم بی آنکه ذره ای خسته شوم این راه پر از سنگ و خارا هم باشد مقصدش تویی ،مقصد و مقصود والایم من از دویدنها نمیترسم اگر خط پايانش تو باشي سرشار میشوم از مادرانگی, وقتی دستهایت را در دستهايم مي گيرم  دستهای نرم و مهربانت كه لمس كردنش حس عجيبي به من مي دهد وقتی می بینم که میشود دستهایت را گرفت و به قامتت تکیه داد؛ رادمهرم بزرگ مي شوي و دستانت بزرگتر ،نمي دانم لياقت اين را دارم كه روزي دستان مردانه ات را در دستانم بگيرم و با عشق براي ديدن چشمهايت سرم را بالا بگيرم وااي تصورش هم زيباست  يه دونه مامان بيا ياد بگيريم دستهاي همو محكم تر بگيريم توي شلوغي ها دغدغه ها دلتنگي ه...
8 مرداد 1397