بخشنده همچون خورشید

روزهای ناب بی تکرار ما

لحظه های ناب بی تکرار با تو بودن

رادمهرم اي بزرگوار بخشنده 

مینـــویســــم سـرشـــار از عـشـــق
بـــرای تـــویــی کـــه همیــشـــــــه ...
تنهـــا مخـاطـبـــ خـــاصّ دل نـــوشـتـــ‌ه‌هــــای ِ منــــی!!!
بــــرای تــــو کـــه بـخـوانـــی!!! بـــدانـــی!!!
دوستـــــ داشتـنـتــــــ در مــــن بــــی‌انتـــهـاستـــــــ ...
پیچکي  شده اي 
مے پیچـــي به پـــر و پاے ثانیه هايم
تا حتے نتـــوانم لحظه اے ،
بے توبــــودن" را زندگی کنـــم..

ششمين يلدايت سال ١٣٩٦

رادمهرم نازنينم مثل چشم برهم زدني ششمين يلدايت هم از راه رسيد ياد يلداي اولت كه فقط سه ماه داشتي و انقدر شيرين مي خنديدي و ذوق مي كردي و همراه مامان و بابايي شادي مي كردي چه خنده شيريني در اولين يلدايت براي ما به يادگار گذاشتي   رادمهرم از يك ماه قبل از يلدا براي مامان و بابا شعرهاي قشنگ يلدا مي خواني و ما هم با لذت گوش مي ديم و تو ذوق مي كني  برنامه عكاسي يلدا داشتين و همراه مامان با اشتياق تمام در تدارك بودي  روز سه شنبه قبل از يلدا قرار بود جشن داشته باشين كه به دليل آلودگي هوا و تعطيلي مدارس كنسل شده و اميدوارم برنامه اي براتون ترتيب بدن  خيلي ناراحت بودي اين يك هفته از تعطيلي و اينكه...
1 دی 1396

پنج سال و سه ماهگي

رادمهرم سومين ماه از پنج سالگيت مصادف بود با عيد ميلاد پيامبر (ص) و خيلي خوشحال بودي از عيد و جشن خيلي لذت مي بري  ،من و بابايي هم دنبال بهونه براي شادي تو هستيم      عزيز من روزهاي پائيزت رو سپري مي كني با شور و شوق و هيجان و انرژي زياد عزيز من تا جايي كه آسيب نبيني اين هيجان خوبه ولي منأسفانه گاهي با بي احتياطي تمام به خودت آسيب مي زني و ما رو نگران  اين ماه شما رو به سرزمين عجايب بردن و زياد دوست نداشتي مي گفتي با شما خوبه زياد بازي سوار مي شم با مدرسه همش دو تا سوار شدم خيلي بد بود ديگه منو نفرست  اين روزها تو مدرسه مشغول آموزش و يادگيري هستي و خيلي شاد براي من از اتفاقات...
21 آذر 1396

دومين ماه از پنج سالگي و اين روزهايت

  رادمهرم امروز شانزدهم آبان ماه 96 است و تو روز به روز بزرگتر مي شوي اين روزها را با مدرسه و پيش دبستاني و برنامه هاي كلاست مي گذراني مستقل شدي و خيلي خوب و جدي به مدرسه مي ري و با اشتياق تكاليف و تمرينهايت رو انجام مي دي  براي اولين بار با دوستانت به سينما رفتي البته دلم رضا نبود و با اصرار پدرت و اشتياق خودت راضي شدم و كلي دلشوره داشتم تا اومدي  رادمهرم اعتراف مي كنم كه اين دلشوره هر روز با من است و خيلي ناراحتم طوري كه نمي توانم براي خودم برنامه ريزي داشته باشم و تصميم دارم روي خودم كار كنم هر روز وقتي  به تن تو لباس مي پوشانم و همراهت روانه پیش‌دبستاني مي شوم به راستی جدا شدن از تو برايم دشوار است دوست دا...
16 آبان 1396

عاشورا سال ٩٦ و نذر سقايت

رادمهرم عزيز مادر سلامت باشي نازنينم ،امام حسين پشت و پناه همه كودكان و تو عزيزم باشه انشااله ،با عشق و شور و مهر اين روزها رو گذراندي و كنجكاوتر از هر سال به اين مراسم حسيني نگاه مي كردي كوچك بزرگ من عزاداريت قبول🙏🙏🙏🙏 ...
9 مهر 1396

پاييز ٩٦ و ماه محرم و ورودت به پيش دبستاني

رادمهرم امروز روز اول پائيز و روز اول مدرسه و وارد شدن تو به دنيايي است كه تا به امروز تجربه اش نكردي بزرگ شدي و بي نهايت زود گذشت ولي حس درونم باور ندارد بزرگ شدنت را و دلهره دارم مثل همه مادران سرزمينم دلم بهانه مي گيرد نبودنت را باور ندارد صدايت در گوشم است در اين چند ساعتي كه نيستي و آوايي در گوشم زمزمه مي شود قوي باش اين لوس بازيا به تو نمي آيد راست مي گويد چه بي معني است احساسات من در مقابل پيشرفت و استقلال تو برو گلم خدا به همراهت اميدوارم پائيزهاي زندگيت پر از شادي و سلامتي و موفقيت باشد  نازنينم دنيا مكانى تكرارى است اما تكرار اين روزها با وجود تو زيباترين تكرر زندگيم است. زيبايى درونى است و تو درون و بيرون زيبايى دارى. سرو ...
1 مهر 1396

كادوي زيباي نگين جون

عزيز رادمهرم آبجي نگين نازنين بار ديگر ما رو خوشحال كردن و چهره زيباي شما رو با دستاي هنرمندش كشيدن و به تو نازنين هديه كردن  عزيزكم خوش بحالت كه انقدر عزيزي و دوستت دارن اميدوارم بتوني قدردان محبتش باشي  ...
27 شهريور 1396

پنجمين تولدت

تو که اومدی به دنیا بابال گرم فرشته     توي دستای قشنگت یه دنیا خوبی نوشته                              توی فصل دردو غم بود.توی بی کسی مطلق                  توی اه و حسرت و غم توی دردای دمادم                   توکه لبخند زدی پژمرد هر چی دنیا داده بود غم                   تو که گفتی مامانه من قندو ریختی تو دل من                تو مثل خود نباتی مثل اسمون بزرگی  ...
20 شهريور 1396

آخرين ماه از چهارسالگيت

عزيز مادر رادمهرم از زمان تولدت ماه مرداد كه مي شود حس و حالم عوض مي شه حس انتظار حس اندوه حس هيجان نمي دونم چرا و نمي دونم چطور كنترلش كنم دلشوره دارم بزرگ و بزرگتر مي شوي و من ضعيف تر هرچقدرم كه تمرين كنم و كنترل كنم احساساتم رو باز اين دلشوره هست و ناتمام  به هرحال مي گذرد روزهاي بي تكرار و اميدوارم هميشه با حس و حال خوبي بگذرد و كودك شيرين من شيريني زندگيم را همچنان شيرين تر و دلچسب تر كني  رادمهرم با تاخير ماه آخر از سال چهارم زندگيت را تبريك مي گم عزيزمامان،جابجايي داشتيم و پر كار گذشت اين روزهايت و شرمنده ات هستم عزيزكم كه نتونستم وقت بيشتري براي تفريحت بگذارم و تو انقدر فهيمي كه وقتي ازت عذرخواهي كردم گ...
25 مرداد 1396

چهار سال و ده ماگيت

امروز روز عزیزیست که دل در سینه فقط برای او می لرزد گر قیمت خوشبختی او، جان من است الحق و والانصاف که خوش می ارزد امشب شب  ماهگرد گلِ باغِ من است این مژده به مرغانِ چمن میگویم ای روشنیِ چشمِ مامان رادمهرم در انتهاي چهارمين بهارِ عمرت هستی هستی که دل و جانِ مرا شاد کنی از مهر و وفا غافل مباش پسرم کاین گونه درونِ خویش آباد کنی چشمِ من و بابا به آینده ی توست آینده به شاخِ معرفت، گلشن کن دنیای درونِ خویش را روشن کن ای جانِ مادر! همیشه در زندگی ام آینده ی نیکت، آرزویم بوده ست قدرگذر عمر بدان تا هستي  هر لحظه ی این عمر، طلا باید داشت با عشق، نهادِ ما، جلا می یابد این سینه به عشق، مبتلا باید داشت امشب، شبِ شادیست،...
16 تير 1396